|
ساعت از 12 که بگذرد برای همیشه فراموش می کنم ، که نیمه های شب های گذشته چقدر دلتنگ نیامدنت می شدم. اصلا به تو چه مربوط که من ، توی همه شب های انتظار چه کشیده ام؟ سیگار!!!!!!!! وچقدر تلف کرده ام وقت های بی خودی یا غیر خودی را.امشب هبوط می کنی بی سرانجام بر کویر روح رنجورم و تا دمیدن گلهای اطلسی بر پرده اتاق هزاران هزار بار خواهش می شوم برای مرگ. چه بی سرانجام و خسته باید خودم رو توی این جاده خاکی بی همسفربکشم تا شاید روزی در نهایت تنهایی و انزوا با دست های پر شهوت مرگ روبر شوم. مجبورم که فقط باشم زخم های بوی تعفن گرفته است با نگاهی بی رمق سینه ام سرد تر از قبل است و عقاب مرگ بر فرازم سایه گسترده است.
قلبم را در مجمری کهنه پنهان می کنم در اتاقی که دریچه ایش نیست از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم. (احمد شاملو)
سلام فاحشه
ابرهای خزانی در ذهن و روح من ابر های خزانی سنگین و پر سایه خاطر در آرامش است اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید قلب ها به خوابی خوش فرو رفته اند به امید پراکندن ابر ها ابر های خزانی در ذهن و روح من (شاملو)
من نیستم.یعنی اینکه من دیگه من نیستم. حال بدی دارم . ۲۶ روز هست که حتی برای دستشویی رفتن هم باید توی صف بایستم. ۲۶ روز وحشتناک.۲۶ روز عذاب آور به دور از هر نوع اطلاعات و هر نوع آزادی و آرامش و آسایش و به دور از خانواده و دوستان و دشمنان و روزنامه ها و قهوه و کتاب و سیگار. اینجا می خوان از من یه سوسیالیست بسازن. ما اینجا همه یک نوع غذا می خوریم. همه یک نوع لباس متحد شکل می پوشیم. همه برای دستشویی و غذا و مسواک و نماز و چای توی صفهای طویل می ایستیم. اینجا همه چیز من و تو رو می گیرن و به جای اسم و شخصیت تو .یه کد و یک عدد برای شناسایی ما داران. به عدد من رو صدا می کنن. برام دعا کنید تا بتونم ۱۶ روز باقی مونده رو تموم کنم. من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است پاینده باشید
|
About![]()
در حضور واژه های بی نفس
Home
|