تبليغاتX
تاریکخانه

تاریکخانه

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر در ذهن ، واژه ای در قفس است

 

ساعت از 12 که بگذرد برای همیشه فراموش می کنم ، که نیمه های شب های گذشته چقدر دلتنگ نیامدنت می شدم.

اصلا به تو چه مربوط که من ، توی همه شب های انتظار چه کشیده ام؟ سیگار!!!!!!!!

وچقدر تلف کرده ام وقت های بی خودی یا غیر خودی را.امشب هبوط می کنی بی سرانجام بر کویر روح رنجورم و تا دمیدن گلهای اطلسی بر پرده اتاق هزاران هزار بار خواهش می شوم برای مرگ.

چه بی سرانجام و خسته باید خودم رو توی این جاده خاکی بی همسفربکشم تا شاید روزی در نهایت تنهایی و انزوا با دست های پر شهوت مرگ روبر شوم.

مجبورم که فقط باشم

 

زخم های بوی تعفن گرفته استThe Un For Given

با نگاهی بی رمق

سینه ام سرد تر از قبل است

و عقاب مرگ بر فرازم

سایه گسترده است.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعتتوسط علیرضا | |

 

قلبم را در مجمری کهنه Game Over

 

پنهان می کنم

 

در اتاقی که دریچه ایش نیست

 

از مهتابی

 

به کوچه تاریک خم می شوم

 

و به جای همه نومیدان می گریم.

 

 

(احمد شاملو)

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعتتوسط علیرضا | |

 

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابانبیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعتتوسط علیرضا | |

ابرهای خزانی در ذهن و روح من

ابر های خزانی سنگین و پر سایه

خاطر در آرامش است

اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند

مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید

قلب ها

به خوابی خوش فرو رفته اند

به امید پراکندن ابر ها

ابر های خزانی در ذهن و

روح من

 

(شاملو)

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعتتوسط علیرضا | |

 

من نیستم.یعنی اینکه من دیگه من نیستم.

حال بدی دارم . ۲۶ روز هست که حتی برای دستشویی رفتن هم باید توی صف بایستم.

۲۶ روز وحشتناک.۲۶ روز عذاب آور به دور از هر نوع اطلاعات و هر نوع آزادی و آرامش و آسایش و به دور از خانواده و دوستان و دشمنان و روزنامه ها و قهوه و کتاب و سیگار.

اینجا می خوان از من یه سوسیالیست بسازن.

ما اینجا همه یک نوع غذا می خوریم.

همه یک نوع لباس متحد شکل می پوشیم.

همه برای دستشویی و غذا و مسواک و نماز و چای توی صفهای طویل می ایستیم.

اینجا همه چیز من و تو رو می گیرن و به جای اسم و شخصیت تو ‌.یه کد و یک عدد برای شناسایی ما داران.

به عدد من رو صدا می کنن.

برام دعا کنید تا بتونم ۱۶ روز باقی مونده رو تموم کنم.

من اینجا بس دلم تنگ است و

هر سازی که می بینم بد آهنگ است

پاینده باشید

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعتتوسط علیرضا | |