
سربازان شکسته گذشتند ،
خسته بر اسبان تشریح
و لته های بی رنگ غرور نگون سار
بر نیزهاشان.....
فغان
که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپیان باز می آمدند
باش ، تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغداران زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند
(شاملو)
این روزا دارم دنبال خیلی از دوستان می گردم ، خیلی از دوستانم هستند که خانواده هاشون هم از عزیزانشون بی خبر هستند.دلم می خواست از تک تک اون بچه ها اسم می بردم ویا حتی عکس های یادگاریمون رو به شما نشون می دادم ، از خاطرات هر کدوم می گفتم و از عقایدشون ، اما می ترسم که این کار من باعث فشار بیشتر به اون دوستان بشه.
راستش این روزا به تمام استادم که یا قاضی بودن یا بازپرس اسم خیلی از بچه ها رودادم که حداقل یه خبر کوچیک از سلامتی اونها به خانواده هاشون بدهند ، اما افسوس که تاریکخانه های وطنم به تعداد آزادی خواهانش هست.
یکی از بچه هاسهیل هست که نویسنده وبلاگ بند 209 بود ، حداقل ده نفر از این سهیل ها از دوستان نزدیک و همکلاسی های من بودن............
نمی دونم الان دارن کتک می خورن و یا از شکنجه سپید براشون استفاده می کنند.
بچه ها قربون چشم های پاک تک تک شما ، من بان بیرون به یادتونم به فکرتون و به عشق شما هنوز دارم دربه دریه رابط می گردم.
تحمل کنید.
ان الله مع الصابرین
امام علی به مردم کوفه می فرمایند :
آنچنان که با مستبدان سخن گفته می شود با من حرف نزنید ، و آنچه را از مقامات متجاوز از من پنهان ننماید و با من به تملق و ظاهرسازی و رشوه دادن صحبت نکنید و گمان مبرید که اگر حقی گفته شود مرا بر آشوبد و یا اگر تعظیم و تقدیسم نمایید بر من خوش بیاید.پس از حق گویی یا مشورت به حق با من خودداری ننمایید زیرا که من برتر از آنکه خطا کنم نیستم و در کار خویش از آن ایمن نمی باشم.
مقاسیه با خود شما که فرق علی (ع) رو با کسانی که از نام علی و اولادش سوءاستفاده می کنند مشخص کنید.
خوندن این شعر زیبا رو که در وبلاگ سیب سرخ خورشید هست رو به همه توصیه می کنم
کارل مارکس : تاریخ دوبار تکرار می شود ، یکبار به صورت تراژدی و یک با بصورت طنز.


همیشه وقتی اسم کودتا رو می شنیدم یاد کودتای 28 مرداد سال 32 می افتادم.به یاد مصدق و فاطمی ، آرزوهای نسل پدربزرگ ها که تبدیل به کابوس شد ، به یاد اخوان ثالث که سروده بود : خانه ام آتش گرفته است ، به یاد توحش شعبان بیمخ و دار و دسته اش به یاد ..........
همیشه با خودم فکر می کردم که اگر مردم سال 32 جلوی شعبان و کودتاچی ها می ایستادن امروز ما از نظر دموکراسی خیلی پیشرفته تر بودیم.
سرزنش می کردم ، از نظر من ترسو بودن و بی خیال ، انسان هایی که همه فکرشون به شکم و زیر شکمشون بود
اما بعد از کودتای 22 خرداد که توسط دولت غیر قانونی آقای احمدی نژاد شکل گرفت ، گفتم باید ایستاد و جنگید ، باید جوابی برای آیندگان داشته باشیم.
حالا دوباره یه عده از بازمانده های شعبان بی مخ این بار نه با شعار زنده باد شاه ملت بلکه با شعار مرده باد مخالف ما ، دست به خون مردم بستند.
جالبی داستان اینجاست که نمایندگان مجلس هم ، باید حافظ منافع ملت باشند از این قداره به دستان تقدیر و تشکر می کنند و لعن و نفرین بر مردمی می فرستند که یا عزیزی را از دست دادند و یا خود مجروح هستند.
حکومت دیکتاتور تا جایی پیش رفته که خود را مدعی خون پاک شهدای 30 خرداد می داند. آقای احمدی نژاد ، خواهان مشخص شدن ضارب ندا آقا سلطان هستند!!!!!!
آقای احمدی نژاد شخصیتی شبیه به Smigel در فیلم ارباب حلقه ها دارن.
موجودی دو شخصیتی که هر کاری برای به دست آوردن قدرت می کرد ، کشتن دوست خود تا خیانت به ارباب خود.
واقعا در مورد شباهت های این دو بزرگوار کمی فکر کنید.
پی نوشت : اگر یک عالم مذهبی را ستایش کنیم و برایش ارزش و اصالتی قائل باشیم ، به صورتی که هر چه او بگوید بپذیریم و هر فتوا و دستوری که بدهد قبول کنیم و از وی تقلید فکر و عقلی بنماییم ، در این صورت شرک آورده ایم و من نام آن را بت پرستی مذهبی گذاشتم(دکتر شریعتی)
جمهوریت نظام ، الفاتحه (محسن کدیور)
البته این فرمان درست مثل قانون اساسی بخش حقوق ملت ، هیچ وقت اجرا نشده
خاتمی: کودتای مخملین علیه مردم و جمهوریت نظام صورت گرفته است
آقای خاتمی خوشحالم که برای یک بار هم شد صریح صحبت کردید
پیش بینی شریعتمداری درباره آینده میرحسین موسوی
معمولا آقای شریعتمداری در مورد قتل و زندان و توقیف و تبعید و تحقیر و اعتراف ،اشخاص حقیقی و حقوقی سیاسی درست پیشبینی می کنند ، لابد این موهبت هم بخاطر تبعیت از ......
من در موقعی این نامه را به دوست عزیز خود می نویسم که در محبس محبوس از ملاقات دوستان عزیز خود محرومم ، نه انتظار نجات دارم و نه امید حیات ، نه از گرفتاری متالم و نه از کشته شدن متحوش.خوشم بر این حبس و خوشم بر این کشته شدن.
حبسم برای آزادی نوع ، کشته می شوم برای زندگی قوم ، ولی افسوس می خورم از اینکه کشت های خود را ندرویدم ، به آرزویی که داشتم کاملا نائل نگردیدم. شمشیر شقاوت نگذاشت بیداری ملل مشرق را ببینم ، دست جهالت فرصت نداد صدای آزادی را از حلقوم امم مشرق بشنوم. ای کاش من تمام تخم افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود تخم های باور مفید خود را در زمین شوره زار آن سلطنت فاسد نمی نمودم. آنچه در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید ، هر چه در این زمین کویر غرس نمودم فاسد گردید.
در این مدت هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه من به گوش سلاطین مشرق فرو نرفت ، همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت. امیدواری ها به ایرانم بود.اجر زحماتم را به فراش غضب حواله کردند. با هزاران وعده وعید به ترکیا احضارم کردند ، این نوع مغلول و مقهورم نمودند. غافل از اینکه انعدام صاحب نیت اسباب انعدام نیت نمی شود. صفحه روزگار حرف حق را ضبط می کند.
باری ، من از دوس گرامی خود خواهشمندم ، این آخرین نامه را به نظر دوستان و عزیز و هم مسلک های ایرانی من برساند ، و زبانی به آنها بگوید : شما که میوه های رسیده ایران هستید برای بیداری ایرانی دامن همت به کمر زدهاید از حبس و قتال نترسید ، از جهالت ایرانی خسته نشوید ، از حرکت مذبوحانه سلاطین متحوش نگردید ، با نهایت سرعت بکوشید ، با کمال و چالاکی کوشش کنید ، طبیعت به شما یار است و خالق طبیعت مددکار ، سیل تجدد به سرعت به سمت مشرق جاری است ، بنیاد حکومت مطلقه منعدم شدنی است. شما ها تا می توتنید در خرابی حکومت مطلقه بکوشید ، نه به قلع و قمع اشخاص.
مرگ سید جمال در محبس عثمانی پایانی بود بر تفکر آزادی خواهی در آن سده اما هنوز اندیشه های سید جمال می تواند برای ایران و ایرانی راهگشای آزادی و انسانیت و عقلانیت باشد.
پی نوشت : پیشنهاد می کنم آخرین مقاله رضا خجسته رحیمی رو در ادامه مطلب مطالعه کنید )سانسور)
پی نوشت : هر کس اراده خود را بر خلق تحمیل کند و به میل خود حکومت براند ، ادعای خدایی کرده ،و هر که آن را بپذیرد شرک آورده است زیرا حکومت مطلقه ، اراده مطلقه ، تکبر ، قدرت و تسلط و تملک در انحصار خالق بی منته است. (دکتر شریعتی)
سرلشکر فیروز آبادی هم وارد سیاست خارجی شد
آقای افشاگر ، قوچانی پاسپورت نداره
فیلمی کوتاه از تیر اندازی به سمت مردم ، تشخیص هویت این افراد با خود شما
ادامه مطلب
يکی ديگير از دانشجويان آزاد شده در مصاحبه با خبرنامه اميرکبير، گوشه های ديگری از اقدامات غيرانسانی نيروهای لباس شخصی را در ساختمان وزارت کشور روايت کرد. اين دانشجوی آزاد شده مشاهدات خود را اينگونه بيان کرد:
در همان شب نيروهای انصار و بسيج پس از آنکه عده زيادی از دانشجويان را محاصره کردند، در محوطه کوی با ضرب و شتم آنها را زمين نشاندند. اين در حالی بود که بسياری از دانشجويان در همان حين جراحت ها و خونريزی شديدی از ناحيه دست، سر و پا داشتند و با وضعيت وخيم جسمی دستگير شدند. سپس دانشجويان را با برخوردهای تحقير آميز به سمت ون ها و اتومبيل هائی که پيش تر جلوی درب اصلی کوی قرار گرفته بود هدايت کردند.
در طول مسير به تحقير آميز ترين شيوه با دانشجويان بازداشتی برخورد کردند. در کنار همه ضرب و شتم های جسمی ديگری که در طول راه انجام می شد، آنها اقدام به گذاشتن جعبه های آهنی بر سر دانشجويان نمودند و با باتوم های خود بطور متوالی بر سر هر کدام از دانشجويان می کوبيدند! اين در حالی بود که يکی از بازداشت شدگانی که جعبه آهنی بر سر وی گذاشته شد، خونريزی شديدی از ناحيه سر داشت و سه نقطه سر اين دانشجو شکسته شده بود.
اتومبيل های حامل دانشجويان بازداشتی به نقاط مختلفی اعزام می شدند. برخی دانشجويان همان شب به بازداشتگاه های مختلف انتقال داده شدند و برخی ديگر نيز به طبقه منفی چهار وزارت کشور منتقل شدند. در آنجا با وحشيانه ترين و غيرانسانی ترين شيوه با دانشجويان رفتار شد.
پس از ۱۲ ساعت ندادن آب به بازداشتی ها، فردی پارچ آب کوچکی برای تعداد زياد دانشجويان تشنه و مجروح شده آورد. وی پارچ آب را بالا گرفت و آنرا بر روی زمين سرازير کرد و در همين حين همه دانشجويان را مجبور کردند که به همان محل آمده و از ابی که در حال ريخته شدن بود، بخورند و به اين شيوه به دانشجويان آب می دادند. اين مسئله تصوير بسيار تکان دهنده ای بود.
در يک حرکت نمايشی، يکی از بازجويان، خواست که به دانشجويان بهتر آب داده شود. در اين هنگام يک شلنگ آوردند و از دانشجويان خواستند که از اين شلنگ آب بخورند اما هنگامی که دانشجويان از آن آب خوردند متوجه شدند که آب داغ است!
آنها پس از مدت های طولانی ضرب و شتم و شکنجه های وحشيانه دانشجويان، در هنگام غذا دادن، غذا را در کف دستان دانشجويان می ريختند. غذای ماکارانی را در کف دستان دانشجويان ريختند و به آنها گفته شد که اگر کوچکتری ذره ی غذا بر زمين ريخته شود ضرب و شتم خواهند شد و در چند مورد اين اتفاق افتاد و دانشجويان به طرز وحشيانه ای مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.
در هنگام صبحانه نيز به دانشجويان مقدار بسيار اندکی نان خشک به همراه پنير داده شد و از آنان خواسته شد که اين مقدار نان را با ديگران قسمت کنند و هم چنين به انها گفته شد که اگر ذره ای نان بر روی زمين بريزد، کتک خواهند خورد. اين مسئله نيز بدليل خشک بودن نان رخ داد و برخی بازداشت شدگان شديدا ضرب و شتم شدند.
مدتی بعد نيز به همه دانشجويان لباس های نو داده شد تا لباس های خود را که آغشته به خون بود تعويض کنند.
وقتی قطره ای اشک
از چشم مردم چکید
چکاوک بی صدا در
خون خود پرید
چشمان مرد پیر
یکباره از دنیا برید
وقتی نقاش نقش
مرگ رو کشید
جلاد ماشه مرگِ
انسانیت را کشید
دل ما طعم درد را
چشید
بادِ سردی به صحرای
وطنمان دمید
نعش این شهید عزیز ،
روی دست ما مانده ست.
روی دست ما ، دل ما ،
چون نگاه نا باوری به جا مانده است
این پیامبر ، این سالار ،
این سپاه را سردار ،
با پیام هایش پاک ،
با نجابت قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما به این جهاد مقدس آمدیم
او فریاد می زد :
روز خوبتر فرداست
و با ماست
اما ،
اکنون ،
دیریست ،
نعش این شهید عزیز،
روی دست ما چو حسرت دل ما
بر جاست ،
و
روزی اینچنین بتر با ماست.
(اخوان ثالث)
میلیتاریسم : به معنای نظارت گسترده نیروی نظامی بر حیات اجتماعی و سیاسی جامعه و در آمدن تمام جامعه به خدمت اهداف نظامیان است.
شاید نتوان قدرت حاکم در ایران را یک برگرفته از یک نظام میلیتاریسم کهنه دانست ، اما امروز ما با نوع جدیدی از پدیده مواجه هستیم که راه را برای حاکمیت دیکتاتوری (توتالیتر ) هموار می کند.
بعد از کودتای 22 خرداد ماه امسال ما شاهد زور آزمایی نیروهای نظامی و شبه نظامی با مردم بی دفاع در میادین بزرگ تهران بودیم. نیرو های نظامی که هدف خود را دفاع از کیان انقلاب اعلام می کنند و هر جنبده ای را که بر خلاف میل آنها رفتار کند و بر خلاف منافع آنها حرفی بزند ، و بر خلاف اراده آنها حرکتی کند ، دشمن شمرده و خون آنها را حلال می دانند.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مطابق قانون اساسی کشور موظف به حفاظت از انقلاب ایران است ، امروز به دلیل قدرت پرستی سرداران آن تبدیل به نهادی برای حفاظت از منافع عده ای خاص شده است. عده ای که برای حفظ قدرت خود قتل هر انسان بی گناهی را آزاد می دانند و در برابر اراده مردم می ایستند و خود را بی هیچ توجیهی حاکم بر خون انسان ها می دانند.
تهران این روز ها پادگانی بزرگ شده است که که سربازان و سرداران و مزدوران آن شهروندان این شهر را دشمن دیرینه خود می پندارند که کمر به قتل تک تک این شهروندان می بندند اگر لازم شود.
تهران بیشتر در این روز ها شبیه به پایتخت کشوری هست که در آن کودتا صورت گرفته ، کشوری که سالها ی سال است که تشنه ی طعم آزادی ست.
بهتر هست ، اعتراف کنیم که انقلاب ایران دوباره منجر به دیکتاتوری عظیمی شده است که صد ها برابر بزرگتر از دیکتاتوری های گذشته در تمام دنیا هست.
امروز بحث احمدی نژاد موسوی نیست ، امروز حرف جمهوریت نظام است ، امروز صحبت از تزئینی بودن رای مردم است.امروز عدهای معتقدند که رای مردم اگر خلاف رای یکنفر باشد بی اهمیت است
اگر این نظام که تفکیک قوا در آن وجود ندارد و قدرت در دست عده ای خاص است که منافعشان در گرو حکومت یک نفر است دیکتاتوری نیست ، پس چه نوع نظام حکومتی است.
میلیتاریسم دروازه ورود به دیکتاتوری ست و امروز ما از آن دروازه گذشتیم.
دیگر راهی برای اصلاح وجود ندارد ، دیگر روزنه ای وجود ندارد ، دیگر امیدی برای آزادی نیست چرا که نوزاد دموکراسی در ایران باز هم مرده به دنیا آمد.
کسانی که قانون اسای این کشور را لگد مال می کنند دم از اجرای قانون می زنند ، مردم را می کشند با این توجیح که : تجمع شما مجوز ندارد!!!
در حالی که قانون اساسی این کشور هر نوع تجمع را بدون حمل سلاح مجاز می داند ، حال ما بی قانون هستیم یا مدافعان دیکتاتوری.
ان تنصروا الله ينصرکم و يثبت اقدامکم
پی نوشت : من که خود قربانی اصلی توطئه ای هستم که پاسداران و وارثان ولایت سفیانی چیده اند ، هرگز در برابر گلوله باران جهل و تحریف و اتهام و بهتان و حتی دشنام های بی دریغ ناموسی این مدعیان حمایت از روحانیت و ولایت ، کلمه ای در دفاع از حیثیت و شرفم نگفتم.
روزم را سیاه کردم
امیدم را از کف دادم
اشک در چشمم جوشید
کی وا دادم ، در کدامین لحظه ؟
به خانه آمدم که بمانم
تا مثل خودم باشم
خودم را قطعه قطعه جمع می کنم
در فاصله خاطرات گرد گرفته
روی هم می گذارم تا خود را باز یابم
تا خود را مثل تصویرم بسازم
عکس هایی که عشق و اشباح
را نشانم می دهد
رحم کن !
می خواهم یکی رحم کند
اول کسی را ببینم ، بخشش می خواهم
سنگ غلتانم
شب در سرازیری ست
کسی از آخرش خبر ندارد
درد دارم
تمام تنم در ترس به انتظار
تا دستی به محبت
ملحفه ای به رویم بکشد
(خایمه سابینس)
عشق سادگی آموخت
مرا
تا چون کلیسایی باشم
بی ناقوس
بی قلم و بی آز
(اسوالدو دو آندراده)
در سفرم
به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی ست نا شناخته
پر خار ، نا هموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام
و سر باز گشت ندارم
بی آنکه دیده باشم ، شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم ، خروش رود ها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که :
زندگی کرده ام
(شاملو)
